جهان‌بینی من

جهان‌بینی من

آلبرت اینشتین کتابی با عنوان «جهان‌بینی من» داشت که مجموعه‌ای از نامه‌ها، مقالات و سخنرانی‌های عمومی او را در بر می‌گرفت؛ یکی از مقالات این مجموعه نیز همنام کتاب بود. من هم می‌خواهم مقاله‌ای با عنوان «جهان‌بینی من» بنویسم.

هدف از نگارش این مقاله، در وهله اول سامان دادن به برخی از افکار کنونی‌ام است و در وهله دوم، ثبت چیزهایی که برایم فوق‌العاده مهم‌اند. این نوشته‌ها قرار است ابزاری باشند برای خودکاوی و خودانضباطی؛ برای یادآوری به خودم در لحظات دشوار که چه نیرویی مرا به پیش می‌راند، و مسیر من چیست. امیدوارم که هرگز راهم را گم نکنم و همواره شجاعت و کنجکاوی‌ام را حفظ کنم.

گذشته از این، با وجود جوانی‌ام، باور دارم که در مسیر فکری و عاطفی، راهی بسیار طولانی را پیموده‌ام. کوه‌ها را درنوردیده‌ام و دریاها را پشت سر گذاشته‌ام، زیباترین مناظر جهان را دیده‌ام، به سرزمین‌های ناشناخته پا گذاشته‌ام، لذت کشف و اکتشاف را چشیده‌ام، تنهایی ژرف کائنات را حس کرده‌ام، دردهای جانکاهی را از سر گذرانده‌ام، سردی و گرمی جمع را چشیده‌ام و گرمای یک آغوش واقعی و لمس‌کننده روح را تجربه کرده‌ام. مدت‌هاست که احساس می‌کنم در این کالبد جوان من، روح‌های بسیاری ساکن‌اند که یکی از پررنگ‌ترین آن‌ها، روحی خردمند و کهنسال است که رنج‌های روزگار را به خود دیده. اغلب خود را در شهر، گوشه‌نشین یا درویشی می‌بینم که راه سلوک پیش گرفته است.

و اگر خواننده‌ای به طور اتفاقی در این نوشته‌ها همدردی، تشویق یا الهامی بیابد، بسیار عالی خواهد بود.

سیاست

هرگز خود را بخشی از یک کشور یا ملت خاص ندانسته‌ام. من خود را شهروندی جهانی، یا حتی یک موجود فرازمینی می‌بینم. من متعلق به طبیعت، آسمان، اقیانوس و کیهانم.

از زمانی که به یاد دارم، تنهایی همواره همراهم بوده، اما هرگز احساس دلتنگی نکرده‌ام. از جمع و گروه‌ها فاصله گرفته‌ام، هرگز به فکر پیوستن به آن‌ها نبوده‌ام و به هیچ روایت بزرگی نیز علاقه‌ای ندارم. از سرگرم کردن خودم لذت می‌برم و در آن ماهر هستم؛ از کاوش و کشف لذت می‌برم و می‌توانم در هر چیز و هر مکانی شادی بیابم. در کشف و یادگیری نقاط قوت دیگران، چه اطرافیانم، چه شخصیت‌های دوردست که همچون چراغ راهنمایم هستند، یا حتی جرقه‌های نوری در کتاب‌های تاریخ، مهارت دارم؛ همواره از انسان‌های مختلف بسیار می‌آموزم.

از کودکی به خوبی می‌دانستم که خوش‌شانسم. یک بعدازظهر در کلاس دبیرستان، ده‌ها مورد از خوش‌شانسی‌هایم را در دفترم فهرست کردم و برایشان شکرگزار بودم. بزرگترین خوش‌شانسی‌ام این بود که در دورانی صلح‌آمیز و منطقه‌ای نسبتاً آرام به دنیا آمدم. اما به عنوان زنی که در روستایی دورافتاده کوهستانی متولد شدم، چیزهای زیادی نداشتم. سال‌های پیش‌دبستانی را با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی کردم، از طلوع آفتاب تا غروب کار می‌کردیم. با وجود اینکه چیزهای زیادی نداشتم، و حتی در مقایسه با بسیاری از همسن و سالانم بسیار کم داشتم، اما از کودکی برای هر آنچه داشتم شکرگزار بودم و از آن راضی بودم.

در کتاب «منتخبات کنفوسیوس» خوانده‌ام: «با کاسه‌ای برنج و قدحی آب در کوچه‌ای فقیرانه زندگی کردن، برای دیگران تحمل‌ناپذیر است، اما هوی هرگز شادی‌اش را از دست نداد.» باور دارم که من نیز چنین هستم.

من از توسعه آزاد فردی حمایت می‌کنم و با هر قدرتی که آزادی‌های مشروع انسان را محدود کند، مخالفم. از آزادی بیان پشتیبانی می‌کنم و با تمامیت‌خواهی و دیکتاتوری مخالفم. انسان حق دارد دیدگاه‌های سیاسی خود را ابراز کند و از آزادی از ترس برخوردار باشد.

به نظر من، وظیفه اصلی دولت این است که در چارچوب یک قانون اساسی دموکراتیک، حقوق شهروندان را تضمین کند، مالیات‌ها را تحت نظارت مردم به شیوه‌ای منطقی به کار گیرد و برای رفاه جامعه تلاش کند. آرزو دارم در جامعه‌ای زندگی کنم که همه بتوانند در آرامش زندگی و کار کنند، سالخوردگان از حمایت برخوردار باشند و جوانان تکیه‌گاهی داشته باشند. البته، آرمان‌شهر در زندگی واقعی وجود ندارد؛ هدف فقط رسیدن به بهترین تعادل ممکن در همه زمینه‌هاست. اساس این تعادل، یک نظام سیاسی دموکراتیک است، زیرا می‌تواند پیوسته خود را اصلاح و بهبود بخشد. حکومت‌های دیکتاتوری فاقد سازوکارهای مؤثر برای خوداصلاحی مستمر، فاقد مکانیسم‌های نظارتی قوی و فاقد تفکیک قوای حقیقی هستند؛ حتی اگر به طور مداوم زندگی، دارایی، امنیت و آزادی شهروندان را تحلیل ببرند، هیچ سازوکار خودتنظیمی یا ترمزی ندارند. این خود یک خطر امنیتی بالقوه و بزرگ است. قدرت بیش از حد در دست دولت، هرگز چیز خوبی نیست.

من از لغو کامل مجازات اعدام حمایت نمی‌کنم، اما بر این باورم که نباید مورد سوءاستفاده قرار گیرد؛ در کل موضعی خنثی دارم. گرچه معتقدم حق حیات یک حق طبیعی انسانی است و هیچ‌کس، از جمله دولت، نمی‌تواند جان دیگری را بگیرد. اما با توجه به سرگذشت برخی از جنایتکاران جامعه‌ستیز و بی‌رحم در تاریخ، فکر می‌کنم مالیات‌دهندگان حق دارند تصمیم بگیرند که مقدار زیادی از مالیاتشان را صرف نگهداری این نوع مجرمان در پیری نکنند. اگر این افراد از زندان فرار کنند، می‌توانند آسیب‌های جبران‌ناپذیری به جان و مال شهروندان وارد کنند. با این حال، مجازات اعدام باید به شدت محدود شود و نباید مورد سوءاستفاده قرار گیرد؛ به جز در موارد بسیار شدید و گسترده‌ آسیب، در سایر شرایط نباید به آسانی جان مجرم را گرفت.

من از قانونی شدن اتانازی (مرگ خودخواسته) حمایت می‌کنم، اما با محدودیت‌های شدید. فرض کنید اگر روزی به بیماری لاعلاجی مبتلا شوم، آرزو دارم راهی شرافتمندانه و فعال برای ترک دنیا داشته باشم، نه اینکه در بستر بیماری با دردهای بی‌پایان دست و پنجه نرم کنم. اما هر کشور یا منطقه‌ای باید با احتیاط و بر اساس سطح توسعه اجتماعی، کیفیت شهروندان و میزان آموزش، اتانازی را قانونی کند؛ اتانازی نباید مورد سوءاستفاده قرار گیرد.

من از قانونی شدن ازدواج همجنس‌گرایان حمایت می‌کنم. با وجود اینکه ازدواج را یک نهاد قدیمی می‌دانم، اما وقتی اکثر مردم جهان حق ازدواج دارند، اقلیت‌های جنسی نیز باید از همین حق برخوردار باشند. علاوه بر این، یک سند ازدواج، جدای از به رسمیت شناختن یک رابطه عاطفی در سطح اجتماعی، به همسران حق امضای رضایت‌نامه برای جراحی‌های مهم را می‌دهد، از تضمین‌های قانونی و تقسیم دارایی‌ها تحت قانون ازدواج بهره‌مند می‌شوند و نیاز به استخدام وکیل برای انجام مراحل دست‌وپاگیر و طولانی اداری از بین می‌رود. حداقل در حال حاضر، این یک گزینه راحت، سریع و مقرون‌به‌صرفه به نظر می‌رسد.

من با قانونی شدن تجارت جنسی و خرید و فروش اعضا مخالفم. می‌دانم که چه موافق باشم چه مخالف، تجارت جنسی از بین نخواهد رفت، زیرا انسان‌ها چنین‌اند. اما من با قانونی شدن آن مخالفم؛ این دیدگاه من است. از یک سو، تجارت جنسی آسیب‌های جسمی و روحی غیرقابل اندازه‌گیری به کسانی که در آن درگیرند وارد می‌کند. قانونی شدن آن باعث رواج بیشتر صنایع خاکستری و سیاه مرتبط و تشدید قاچاق انسان می‌شود؛ این واقعیت‌ها هم‌اکنون در کشورهایی که تجارت جنسی در آنها قانونی است، وجود دارد. از سوی دیگر، وقتی جنسیت می‌تواند به طور قانونی با پول خریداری شود، این امر به ابژه‌سازی (شیءانگاری) انسان‌ها دامن می‌زند، به روح برخی افراد آسیب می‌رساند، تنها به دنبال غرایز حیوانی می‌رود و جستجو و ایجاد روابط برابر و پر از عشق را رها می‌کند؛ این راهی بی‌بازگشت است.

من با جنگ و هرگونه ترویج آن مخالفم؛ با جنگ‌هایی که به هر بهانه‌ای آغاز می‌شوند، مخالفت می‌کنم. جنگ بی‌نهایت بی‌رحمانه است و فراتر از تصور انسان؛ در حالی که صلح بی‌نهایت ارزشمند است. کسانی که در دوران صلح متولد می‌شوند، اغلب این نکته را فراموش می‌کنند، و به همین دلیل تاریخ بارها تکرار می‌شود. به باور من، تقسیم انسان‌ها به طبقات مختلف به هر دلیلی، سرآغاز بسیاری از جنایات بزرگ است، از جمله جنگ، قتل‌عام، پاکسازی نژادی و غیره. اقدام به پاکسازی به اصطلاح «جمعیت‌های سطح پایین» را یک جنایت می‌دانم.

پس از خواندن کتاب «زنان نامرئی»، حقایق بسیاری که در آن فهرست شده بود، وضعیت تکان‌دهنده‌ی نادیده گرفته شدن و نابرابری حقوق زنان را در مناطق مختلف جهان نشان داد و به من فهماند که وضعیت زنان در دنیای واقعی بسیار جدی‌تر از آن چیزی است که قبلاً می‌دانستم. امیدوارم این واقعیت‌ها همواره در مسیر زندگی‌ام یادآورم باشند که می‌توانم در حد توانم کاری برای آن انجام دهم.

معتقدم انسان به ایمان نیاز دارد، چه ایمان به دین، چه ایمان به حقیقت، نیکویی و زیبایی، ایمان به عدالت یا ایمان به راستی. افرادی که ایمان ندارند، به راحتی تحت تأثیر جریان‌ها قرار می‌گیرند و به مردگان متحرک تبدیل می‌شوند. ایمان به انسان کمک می‌کند تا حتی در سرگشتگی نیز مسیر خود را دوباره بیابد؛ مهم نیست محیط چقدر تاریک باشد، نور ایمان از تاریکی و ابهام عبور کرده، ما را روشن می‌کند و در مسیر پیش رو همراهمان خواهد بود.

مخالف هرگونه زنجیره تحقیر

بسیاری از افراد برای انتخاب مدرسه از «زنجیره تحقیر مدارس»، برای انتخاب رشته از «زنجیره تحقیر رشته‌ها» و برای انتخاب شغل از «زنجیره تحقیر مشاغل» استفاده می‌کنند. شخصیت، علایق، شور و شوق یا ارزش‌های فرد در این میان هیچ اهمیتی ندارد؛ گویی زندگی او از لحظه تولد در قالبی از پیش تعیین شده قرار گرفته و هر روز پس از آن، تنها ایفای نقشی است مطابق با یک سناریوی تکراری.

از دیرباز، هدف از تحصیل برای چینی‌ها بسیار منفعت‌طلبانه بوده است. شعارها همواره حول محور کسب شهرت و ثروت، یا برای اعتلای کشور، و نه برای ارضای حس کنجکاوی، می‌چرخیده‌اند. بسیاری از آرزوهای مردم نیز قالب‌بندی شده است: خانه، ماشین، همسر، فرزند و رقابت‌های بی‌پایان.

من به چنین زندگی یکنواختی تمایلی ندارم؛ می‌خواهم فردی متفاوت باشم و از متفاوت بودن نمی‌ترسم.

من با هرگونه نگاه از بالا به پایین مخالفم، از جمله زنجیره‌های تحقیر، ژست‌های متکبرانه برتری‌جویانه، و اتهامات و باج‌گیری‌های اخلاقی از موضع به اصطلاح برتر اخلاقی. با دیگران با مدارا رفتار کنید و بر خود سخت‌گیر باشید. اخلاق برای خودداری و خویشتن‌داری است، نه برای تحمیل به دیگران.

توضیح برای جلوگیری از سوتفاهم: هر آنچه می‌گویم برای خودسازی است. من می‌توانم نسبت به انسان‌ها و رفتارهایشان در شرایط مختلف ابراز همدردی و درک کنم، اما نمی‌توانم آن‌ها را ستایش کنم. عدم ستایش به معنای انتقاد نیست؛ بلکه صرفاً این است که «هر کس سلیقه خود را دارد»، یک اصل بسیار ساده.

دوست ندارم به کسی از بالا یا پایین نگاه کنم، و همچنین دوست ندارم کسی به من این‌گونه نگاه کند. من به برابری مطلق انسانی، بدون توجه به نژاد، سن، جنسیت، گرایش جنسی و غیره، اعتقاد دارم. من به همه احترام می‌گذارم و هر کسی را فردی برابر با خودم می‌بینم؛ این نیازی به هیچ پیش‌شرطی ندارد، نیازی نیست «احترام من را به دست آورند»، این تنظیمات پیش‌فرض من است. اما اگر کسی کاری انجام دهد که من به شدت از آن بیزارم، احتمالاً احترامم را از دست خواهد داد؛ از نظر شخصیتی همچنان برابر است، اما من به سادگی از او خوشم نمی‌آید و قطعاً با او ارتباط برقرار نخواهم کرد.

قابلیت کامنت‌گذاری در شبکه‌های اجتماعی، به بسیاری از افراد که از نظر رشد فکری کامل نیستند، این توهم را می‌دهد که این کار معادل «نظردادن پس از خرید کالا» است: «من چیزی خریده‌ام، پس می‌توانم در موردش نظر بدهم؛ این اطلاعات را دیدم، پس می‌توانم از هر زاویه و به هر شیوه‌ای در مورد تو قضاوت کنم.» ماهیت نظرات (comments) باید ابزاری برای ارتباط و گفتگو باشد، نه وسیله‌ای برای ابراز علاقه یا عدم علاقه و قضاوت (reviews).

آزادی و شادی

برای من، گرفتن تصمیمات بزرگ کار دشواری نیست که نیاز به تردیدهای مکرر داشته باشد. برای من، آزادی از همه چیز مهم‌تر است، و پس از آن، شادی‌ای که همراه با آزادی می‌آید، و لذت کاوش و کشف. من می‌توانم مدت زیادی را صرف فکر کردن و ساختن نظام ارزشی خودم کنم، سپس زمان بسیار کمی را برای تصمیم‌گیری صرف کنم، و بعد زمان طولانی را برای اجرای آن بگذرانم، زیرا می‌دانم مهم‌ترین اصول برای من کدامند.

من انتخاب می‌کنم که بیشترین انرژی‌ام را بر خود متمرکز کنم، نه بر دیگران. بیشترین توانم را صرف تفکر و عمل می‌کنم، نه تردید و دودلی. صرف انتقاد آسان است (از جمله انتقاد از موضع برتر اخلاقی)، فقط تایپ کردن با حس رضایت از خود. اما انجام کارهای دشوار، مانند به چالش کشیدن و تحقق خود، خلق چیزهای شگفت‌انگیز، یا گسترش نفوذ و تأسیس یک بنیاد خیریه برای کمک واقعی به مردم، دشوار است. و من قطعاً آن مسیرهای دشوار را انتخاب خواهم کرد.

من انتخاب می‌کنم محیط‌های محدودکننده را ترک کنم و از روابطی که احساس آزادی و راحتی را از من می‌گیرند، دور شوم. از نظر من، آزادی و شادی مکمل یکدیگرند، با هم متولد می‌شوند و با هم از بین می‌روند. برای من، شادی بدون آزادی، شادی نیست، و آزادی بدون شادی اصلاً وجود ندارد.

آزادی شامل آزادی اندیشه، استقلال اقتصادی و آزادی فردی است. این آزادی یعنی توانایی نه گفتن به هر کاری که نمی‌خواهی انجام دهی.

من از گذشته‌ام از نظر عاطفی آزادتر هستم. زمانی در برابر غم مقاومت می‌کردم و آن را نشانه ضعف می‌دانستم. پس از تجربه چندین اوج و فرود عاطفی، فرو رفتن در افسردگی طولانی‌مدت و رسیدن به اعماق تاریکی، اهمیت اجازه دادن به احساسات برای جاری شدن آزادانه را به خوبی درک کرده‌ام. چه شاد باشیم و چه غمگین، باید احساسات واقعی خود را بپذیریم. انکار کردن، آسیب‌ها را از بین نمی‌برد و شهامت پذیرش نیز نوعی شجاعت است؛ تنها پس از پذیرش است که امکان التیام زخم‌ها وجود دارد.

برای یک فرد، صرفاً افزودن به طول عمر بی‌معناست، زیرا فارغ از اینکه چه کسی باشیم، کیفیت زندگی در مراحل پایانی (از چند سال تا چند دهه) بسیار نامطلوب است. به جای افزایش طول عمر، باید بیشتر به این فکر کنیم که چگونه کیفیت زندگی را افزایش دهیم.

فضای شاد واقعاً مسری است؛ نه شادی ساده‌لوحانه، بلکه احساسی سرشار از نشاط و حیات. گمان می‌کنم گاهی اوقات وقتی با دیگران معاشرت می‌کنم، در حالتی بسیار خوش‌بینانه هستم. شادی نیز هنر زندگی است؛ اینکه بتوانی زیبایی را در روزمرگی‌های عادی کشف کنی، پر از کنجکاوی باشی، کمی شوخ‌طبعی بدانی، زیبایی را درک کنی و صادق باشی—این یعنی یک هنرمند کوچک هستی.

زندگی و شانس، معنای پایداری

پس از خواندن بیوگرافی‌های متعدد افراد مشهور و داستان‌های بسیاری از اشخاص موفق و برجسته، به خوبی درک کرده‌ام که روند تاریخی، شانس و استعداد چقدر در موفقیت فردی اهمیت دارند. اما از دیدگاه فردی، میزان تلاش افرادی که در این داستان‌های بزرگ از آن‌ها یاد می‌شود، بسیار فراتر از انسان‌های عادی و همکارانشان بوده است. بله، افراد زیادی هستند که شانسشان از شما بهتر است، استعدادشان از شما بیشتر است و حتی سخت‌کوش‌تر از شما هستند. اگر در این مسیر پیوسته رو به جلو حرکت کنید، حتماً با چنین افرادی مواجه خواهید شد.

با تغییر به دیدگاه فردی و ذهنی خودم، آنچه می‌توانم کنترل کنم، زمان و اعمال خودم است. آنچه می‌توانم کنترل و تغییر دهم، خود من هستم. تاریخ مسیر خود را دارد و من نیز عاملیت ذهنی خود را دارم. دوباره تأکید می‌کنم، این یک طرز فکر خودانضباطی است. من با این رویکرد، دیگران را به دلیل عدم تلاش سرزنش نخواهم کرد (این مخالف اصل برابری است که قبلاً ذکر شد)، بلکه از خودم می‌خواهم که موفقیت‌های دیگران را صرفاً به «شانس» نسبت ندهم. گرچه این برای اکثر مردم یک مسکن روانی بسیار کارآمد است، اما نباید به همین جا بسنده کرد؛ باید فراتر از آن را دید. اگر در اینجا متوقف شوم، هرگز پیشرفت نخواهم کرد.

شانس یک اهرم است؛ مهم‌تر از خود شانس، توانایی کشف و به چنگ آوردن آن است. و صفر ضربدر ده هزار هم صفر است. من باید با تمام وجود تلاش کنم تا چنین اهرمی را برای خود افزایش دهم، تا شانس فعالانه به سراغم بیاید. در دست گرفتن اهرم، کلید کنترل سرنوشت خودم است؛ نه پذیرش منفعلانه، بلکه تغییر فعالانه.

اگر احتمال موفقیت در انجام کاری ۱۰ درصد باشد و فرض کنیم انجام آن هیچ هزینه‌ای نداشته باشد، آنگاه احتمال موفقیت حداقل یک بار در ۱۰ تلاش پیاپی ۶۵.۱۳ درصد است، در ۲۰ تلاش پیاپی ۸۷.۸۴ درصد و در ۳۸ تلاش پیاپی، احتمال موفقیت حداقل یک بار به ۹۸ درصد می‌رسد.

علاوه بر این، انسان‌ها در یادگیری و رشد از اشتباهات و شکست‌ها بسیار توانا هستند؛ با جذب تجربیات نادرست گذشته و انجام تلاش بعدی، متوجه خواهید شد که سرعت رشدتان شگفت‌انگیز است. نرخ موفقیت در هر تلاش با افزایش تجربه پیوسته بالا می‌رود، بنابراین در عمل تعداد دفعات مورد نیاز برای رسیدن به نرخ موفقیت ۹۸ درصد، بسیار کمتر از تخمین اولیه خواهد بود.

این معنای پایداری است، و همچنین معنای تسلیم نشدن در برابر مشکلات ناشناخته. به علاوه، در دنیا کارهای بسیاری وجود دارد که هزینه تلاش‌های پیاپی برای آنها بسیار ناچیز است. نکته کلیدی این است که فرصت‌های واقعی را کشف و فعالانه جستجو کنیم، و سپس بی‌وقفه تلاش و آزمایش کنیم.

زندگی بازی شجاعان است؛ تنها با تمام توان جنگیدن است که می‌توان همه چیز را به دست آورد.

مدیریت ریسک

مدیریت ریسک تنها یک مفهوم در حوزه سرمایه‌گذاری نیست. برای داشتن یک زندگی خوب، باید مدیریت ریسک را در اولویت قرار داد. اشتباه کردن ترسناک نیست؛ انسان‌ها ناگزیر به اشتباه کردن هستند. اما باید با ایجاد سیستم‌های شناختی و اجرایی مناسب، امکان وقوع فجایعی را که باعث می‌شوند فرد دیگر نتواند روی پا بایستد، از بین برد. رویدادهای قوی سیاه حتماً رخ خواهند داد و احتمال وقوع آنها بسیار بیشتر از آن چیزی است که مردم تصور می‌کنند. یک اتفاق «یک در صد سال» به این معنا نیست که هر ۱۰۰ سال یک بار رخ می‌دهد، بلکه هر سال ۱ درصد احتمال وقوع دارد.

با افزایش آگاهی‌ام، به تدریج متوجه شدم که بسیاری از کارهایی که همواره انجام می‌دادم، در واقع نوعی مدیریت ریسک بوده‌اند. زیرا من همواره به دنبال آزادی بوده‌ام، اما در حقیقت، آزادی و مدیریت ریسک مفاهیمی مشابه هستند. ریسک پایین در برابر بازدهی بالا نوعی آزادی است؛ هزینه کم ولی پاداش زیاد، آزادی است؛ ریسک پایین، هزینه آزمایش کم و تحمل‌پذیری بالا، آزادی است. داشتن ذهنیتی خوب به معنای داشتن تحمل‌پذیری بالا نسبت به خود و دیگران است که خود نوعی آزادی عاطفی محسوب می‌شود. آزادی انجام هر کاری که می‌خواهی و آزادی انجام ندادن هر کاری که نمی‌خواهی.

پیشتر اشاره کردم که از منظر احتمال، پایداری معنا دارد، اما قمار از این قاعده مستثنی است. مثلاً، احتمال موفقیت در یک بار خرید بلیط بخت‌آزمایی بسیار کمتر از ۱ درصد است و با افزایش تجربه، شانس برد افزایش نمی‌یابد. این یک بازی با انتظار منفی است که اگر به تعداد کافی بازی شود، ورشکستگی حتمی است.

مدیریت ریسک‌های فردی، خانوادگی و نسل‌های آینده، در واقع جلوه‌ای از عشق است. مدیریت ریسک‌های خانواده به معنای زندگی کردن آنها در گلخانه نیست، بلکه انجام اقدامات پیشگیرانه سیستمی است؛ از جمله معاینات پزشکی منظم، ارتباط مستمر در زندگی روزمره، مدیریت صحیح ریسک و تخصیص منطقی دارایی‌ها. یعنی مشکلات را به موقع و هرچه زودتر کشف کنیم، نه اینکه زمانی پشیمان شویم که دیگر کاری از دستمان برنمی‌آید.

درباره روابط صمیمی و عشق حقیقی

انسان‌های امروزی احتمالاً ارزش عشق را بیش از حد برآورد کرده و قدرت و اثرات شفابخش عشقی خوب را دست‌کم گرفته‌اند.

به نظر من، رتبه‌بندی قدرت/اثرات شفابخش/حس خوشبختی که وضعیت‌های مختلف رابطه می‌توانند به ارمغان آورند به شرح زیر است: عشق بسیار خوب > وضعیت مجردی خودکفا >> روابط صمیمی معمولی >> روابط صمیمی بد

نمی‌توانم تعریف دقیقی از عشق ارائه دهم، اما می‌توانم با اطمینان بگویم که عشق واقعی قطعاً یک الگو یا یک روش از پیش تعیین شده نیست؛ لیستی از ده‌ها مورد نیست و برآورده کردن یک لیست به معنای عشق واقعی نیست.

عشق حقیقی باید چیزی باشد که پیش از مواجهه واقعی با آن، به هیچ وجه نمی‌توانید شکل و شمایلش را تصور کنید و درکی از تجربه‌ای که برایتان به ارمغان می‌آورد، ندارید. تا اینکه با آن روبرو می‌شوید؛ می‌دانید که چیز ویژه‌ای است، اما هرچه در فرهنگ لغت‌ها و کتاب‌های بزرگ جستجو می‌کنید، و تمام مصاحبه‌های مرتبط را می‌خوانید، نمی‌توانید تجربه‌تان را به خوبی توصیف کنید. فقط با دلهره‌ای موقت آن را «عشق» می‌نامید. با گذشت زمان، این تعریف از دلهره‌آور بودن به تدریج به یقین تبدیل می‌شود و در نهایت، به باور کامل می‌رسید.

عشق خوب نباید تنها احساسات شما را برانگیزد، بلکه باید یک آرام‌بخش عالی برای روح باشد. به همین دلیل، من باید به خواندن، فکر کردن، تحقیق، نقاشی و عکاسی نیز علاقه زیادی داشته باشم.

گرچه «رابطه باز» (Open Relationship) جذاب به نظر می‌رسد، اما من همچنان بیش از همه مشتاق رابطه‌ای یک به یک و بلندمدت هستم؛ رابطه‌ای که پس از سال‌ها گذران با هم، هنوز هم با دیدنت چشمانم برق بزند، و وقتی از تو برای دیگران حرف می‌زنم، بی‌اختیار لبخند بر لبانم بنشیند. شاید از نظر دنیوی برجسته‌ترین فرد نباشی، اما قطعاً بهترین بهترین‌هایی، و در چشمان من، خاص‌ترین موجود هستی. ستارگان بسیاری در آسمانند، اما دل من فقط به یکی از آنها متمایل است.

و من معتقدم که تنها تعداد بسیار کمی از افراد در جهان، با سطح فکری و هوش هیجانی بسیار بالا، می‌توانند به طور همزمان چندین نفر را دوست داشته باشند و به راحتی در روابط حرکت کنند. چه «رابطه باز» باشد و چه روابط چندنفره، اینها کارهای بسیار دشواری هستند. سایر افراد، به احتمال زیاد، تنها با چنین عناوینی به دنبال روابط جنسی موقت می‌روند، و اگر در میانه زندگی زناشویی بحث «باز بودن» مطرح شود، به احتمال زیاد خیانت از قبل اتفاق افتاده است.

گرانبهاترین چیز در این دنیا، تنها یک دل صادق است، و در میان دل‌های صادق، نایاب‌ترین آن، دلی پاک و کودکانه است که می‌تواند به روح دیگری نفوذ کند.

اینکه چرا عشق حقیقی کمیاب است، بخش بزرگی از آن به دشواری یافتن صداقت برمی‌گردد. ابتدا باید صداقت باشد، و سپس عشق. برخی تنها صداقت دارند اما عشق ندارند، و برخی دیگر عشق دارند اما صداقتشان کافی نیست. تنها زمانی که این دو در هم آمیزند، می‌توان به قلمرو عشق حقیقی دست یافت. تو باید صادق باشی، و همچنین دوست‌داشتنی، پس تو واقعاً دوست‌داشتنی هستی.

آنچه بیش از همه تحسین می‌کنم

من جذب افرادی که از درون به اندازه کافی قوی نیستند، نمی‌شوم. شخصیت‌های قوی را دوست دارم؛ با نیروی حیاتی سرسخت، حس زیبایی‌شناسی خوب، نه متکبر و نه خودکم‌بین، برجسته اما بی‌میل به خودنمایی، مهربان و بدون پرخاشگری، و دارای برخی ویژگی‌های خاص و متفاوت از افراد عادی: کنجکاوی خستگی‌ناپذیر، چشم‌اندازی شگفت‌انگیز، و تعهد جدی به کاری که عاشقش هستند.

و نکته بسیار مهم دیگر، صداقت با خود و دیگران است.

آنچه بیش از همه تحسین می‌کنم، «خود ایده‌آلم» است. فکر می‌کنم حدود ۸۵ درصد از موارد ذکر شده را می‌توانم رعایت کنم، و این نشان می‌دهد که من واقعاً خودم را دوست دارم. برایم مهم نیست دیگران چگونه مرا قضاوت می‌کنند یا اصلاً قضاوتم می‌کنند یا نه؛ هیچ‌یک از اینها جایگاهم را در قلب خودم متزلزل نخواهد کرد. فارغ از درستی یا نادرستی یک موضوع خاص، می‌توان گفت این پایه و اساس اعتماد به نفس شخصی است و تمام روش‌ها و سبک‌های دیگر انجام کارها بر این بنیان بنا شده است.

انسان فقط آنچه را که می‌خواهد می‌بیند، نه دنیای واقعی را؛ هر کس تحت تأثیر تعصبات خود است.

اما من فقط می‌خواهم فردی دوست‌داشتنی باشم، زیرا انسانی دوست‌داشتنی، دنیایی دوست‌داشتنی را می‌بیند.

باارزش‌ترین ویژگی‌های انسانی برای من: شجاعت، مهربانی، صداقت.

به نظر من، نشانه مهم رشد شخصیتی یک فرد، این است که آیا می‌تواند وجود «دیگری» را واقعاً درک کند. درک اینکه خود، مرکز دنیا نیستیم، هیچ‌کس وظیفه ندارد هر لحظه نیازهای ما را برآورده کند، و هیچ‌کس وظیفه ندارد ما را دوست داشته باشد یا تأیید کند. من به اطرافیانم اهمیت می‌دهم و از آنها مراقبت می‌کنم، نه برای جلب علاقه آنها، بلکه به این دلیل که آنها برایم مهم هستند؛ برایم مهم است که آیا غمی دارند و آرزو می‌کنم شاد باشند.

هدف اصلی من از یادگیری و تبدیل شدن به نسخه‌ای بهتر و برجسته‌تر از خودم، نه کسب تحسین و تأیید دیگران، بلکه شادی ناشی از یادگیری و رشد است. حتی اگر فردی بی‌نهایت عالی، قدرتمند و بی‌عیب باشد، دیگران باز هم حق دارند او را دوست نداشته باشند، در غیر این صورت، نوعی کنترل منفعلانه شکل خواهد گرفت. باید وجود «دیگری» را به رسمیت شناخت؛ همه برابرند و نیازهای متفاوتی دارند. هر کس در مسیر رشد خود باید این مرحله را طی کند، و آنگاه بخش عمده‌ای از نگرانی‌ها از بین خواهد رفت.

ارزش‌ها نوعی معیار زیبایی‌شناختی هستند

همخوانی زیبایی‌شناختی مهم‌تر از همخوانی علایق است و بهتر می‌تواند افراد را از هم متمایز کند؛ انسان‌ها بر اساس زیبایی‌شناسی خود دسته‌بندی می‌شوند. زیبایی‌شناسی به معنای وسیع کلمه، هم شامل دیدگاه شما در مورد «زیبا بودن یا نبودن یک اثر خاص» است و هم دیدگاه شما در مورد امور انتزاعی، ارزش‌ها و غیره را در بر می‌گیرد که در موافقت یا عدم موافقت شما با این دیدگاه‌ها منعکس می‌شود.

در مقایسه با همخوانی در «سه دیدگاه» (جهان‌بینی، ارزش‌ها، نگرش به زندگی)، همخوانی زیبایی‌شناختی سطح انتزاعی بالاتری دارد. ممکن است فردی هنوز چیزی را نشناسد، اما اگر استانداردهای زیبایی‌شناختی خاص خود را داشته باشد، با اولین آشنایی با آن چیز، قضاوت ارزشی خاص خود را شکل می‌دهد. افرادی که از نظر زیبایی‌شناختی همخوانی دارند، در قضاوت‌های ارزشی مشابه به نتایج نسبتاً نزدیکی می‌رسند.

همخوانی در علایق ممکن است لزوماً به دوستی منجر نشود، زیرا افراد ممکن است در بسیاری از زمینه‌ها با هم تضاد داشته باشند و دیر یا زود مسیرشان از هم جدا شود.

اما در همخوانی زیبایی‌شناختی، اگر A چیزی را که زیبا می‌داند با B به اشتراک بگذارد، B نیز می‌تواند تا حدی زیبایی آن را درک و لمس کند، بدون نیاز به داشتن علاقه یکسان. آنها در واقع در یک دو راهی به هم رسیده‌اند و در حال حاضر در یک مسیر مشترک گام برمی‌دارند.

سبک بیان یک فرد نیز می‌تواند زیبایی‌شناسی او را منعکس کند. برخی چنان زیبا و شاعرانه می‌نویسند که بیانشان صادق و دوست‌داشتنی است، در حالی که برخی دیگر از کلماتی چنان رکیک و ناپسند استفاده می‌کنند که انسان شک می‌کند آیا این زبان بشری است. اگر سبک بیان یک فرد در فضای آنلاین (به صورت ناشناس) و در زندگی واقعی (آفلاین) نسبتاً یکسان باشد، می‌توان او را «هم‌سخن و هم‌عمل» دانست و تا حدی قابل اعتماد. اما اگر زبان و رفتار آنلاین ناشناس فردی ناپسند و زشت باشد، فارغ از وضعیت او در زندگی واقعی، تنها تمایل به دوری از او خواهیم داشت.

به نظر من، مهم‌ترین ویژگی‌هایی که یک خالق برجسته باید داشته باشد، قدرت درک فوق‌العاده و قلبی است که بتواند حقیقت، نیکی و زیبایی را کشف کند. دیگر ویژگی‌ها مانند میل به بیان، خلاقیت یا حس زیبایی‌شناسی، نه متافیزیک‌اند، بلکه مهارت‌هایی هستند که می‌توان آنها را آموخت و تمرین کرد. اما مورد اول را نمی‌توان صرفاً با تلاش به دست آورد. اگر فکر می‌کنید خلق کردن یک امر متافیزیکی است، تنها به این دلیل است که درک عمیقی از چیستی خلاقیت ندارید.

احساس می‌کنم زندگی من سفری است در پی زیبایی: نظریه‌های نهایی شگفت‌انگیز، شخصیت‌های والا، مناظر زیبا، غذاهای لذیذ… زیبایی نهفته در لحظه و ابدیت، در عادی و باشکوه، در واقعیت و توهم، در مهربانی و پلیدی، در تسلیم و مقاومت. اگر موقتاً آن را پیدا نکنم، خودم را تراش خواهم داد و آثار خودم را خلق خواهم کرد. من یک ناظر، یک تحسین‌کننده و همچنین یک خالق هستم.

بعدها به طور اتفاقی کلمات مشابهی را از «ژو گوانگ‌چیان» خواندم:

«زندگی ذاتاً هنری با معنایی گسترده‌تر است. داستان زندگی هر فرد، اثر هنری خود اوست. این اثر می‌تواند هنرمندانه باشد یا نباشد، درست مانند یک تکه سنگ خشن؛ یک نفر می‌تواند آن را به مجسمه‌ای باشکوه تبدیل کند، در حالی که دیگری نمی‌تواند از آن «چیزی بسازد». تفاوت کاملاً در طبیعت و پرورش نهفته است. کسی که زندگی کردن را بلد است، هنرمند است و زندگی‌اش یک اثر هنری است.» — ژو گوانگ‌چیان، «درباره زیبایی»

من یک درخت هستم

وضعیت «بی‌فایده بودن» آزادترین حالت است؛ من از کسی چیزی نمی‌خواهم و کسی هم از من چیزی نمی‌خواهد. من «سفر بی‌خیال» (Free and Easy Wandering) ژوانگ‌زی را بسیار بسیار دوست دارم. همیشه می‌گفتم دلم می‌خواهد درختی باشم، و دقیقاً چنین درختی: درختی بی‌فایده، درختی آزاد و بی‌پروا، درختی که به میل خود آزادانه رشد می‌کند و کسی مزاحمش نمی‌شود.

«اکنون شما درختی بزرگ دارید و از بی‌فایده بودن آن نگرانید. چرا آن را در سرزمین نیستی، در دشتی پهناور نمی‌کارید، در کنارش بی‌هدف قدم نمی‌زنید و آسوده زیر آن نمی‌خوابید؟ نه تبر آن را قطع می‌کند و نه چیزی به آن آسیب می‌زند. چون بی‌مصرف است، از چه رنجی باید بترسد؟»

البته، از نظر فیزیکی، من قطعاً با گیاهان خویشاوندم؛ در روزهای آفتابی، حال و هوایم روشن است و بدون آفتاب، به راحتی دچار اندوه می‌شوم.

همچنین، من درخت سروی را که در «والدن» (Walden) توصیف شده، بسیار دوست دارم:

«در کتاب «گلستان» سعدی، شاعر پارسی‌گوی باستان، خواندم: «از دانایی پرسیدند که حق تعالی چندین درخت موزون آفرید و هیچ یک را آزاد نخواند مگر سرو را که ثمری ندارد، در این چه حکمت است؟»

دانا پاسخ داد: «هر درختی را زمانی معین برای شکفتن و میوه دادن است و در آن مدت، شاخ و برگش پرپشت و پرثمر می‌شود و سپس خشک و پژمرده می‌گردد؛ سرو از این دو حالت بی‌نصیب است، همیشه سرسبز و شاداب است، و این نشانه آزادگان یا کسانی است که از قید و بندهای دینی رهایند — دل خود را به چیزهای گذرا و متغیر نبند؛ زیرا حتی اگر نسل خلفا از بین برود، دجله همچنان از بغداد خواهد گذشت: اگر دستت پر است، سخاوتمند باش همچون درخت خرما؛ اگر مال اضافی نداری که ببخشی، پس آزاد باش همچون سرو.»» — «والدن»

جهان‌بینی من

در پایان، دوباره به موضوع اصلی بازگردیم. اینشتین در کتاب «جهان‌بینی من» نوشته است:

«همواره، جستجوی حقیقت، نیکویی و زیبایی راه مرا روشن کرده و پیوسته به من شجاعت بخشیده تا با شادی با زندگی روبرو شوم. اگر دوستی با همفکران نبود، اگر تمرکزی بر کاوش جهان عینی وجود نداشت، آن جهانی که در حوزه‌های هنر و تحقیقات علمی همیشه دست‌نیافتنی است، زندگی برای من بی‌معنا بود. از کودکی، اهداف مبتذلی را که مردم دنبال می‌کنند – ثروت، موفقیت ظاهری و لذت‌های مرفه – تحقیر می‌کردم.»

من نیز مایل‌ام این را به عنوان شعار راهنمای زندگی‌ام بپذیرم.

در تنگدستی، به خودسازی بپرداز و در توانگری، به جهان خدمت کن.

می‌دانم که نمی‌توانم «جهان‌بینی خود» را به طور کامل بیان کنم؛ شاید در آینده آن را اصلاح و تکمیل کنم، اما چارچوب کلی فعلی تغییر نخواهد کرد. اینها همچنین بنیان روحی من خواهند بود و مسیر پیش روی مرا روشن خواهند کرد. می‌دانم که با همراهی این افکار، چه همسفری داشته باشم و چه نداشته باشم، هرگز واقعاً تنها نخواهم بود.

پس‌گفتار

هنگام نگارش این مقاله، ساعت مچی‌ام بارها به من در مورد ضربان قلب غیرعادی بالا هشدار داد. من همیشه این‌طورم؛ وقتی غرق در کاری می‌شوم، کاملاً خودم را فراموش می‌کنم، زمان و مکان را از یاد می‌برم. عصر یک روز آفتابی کریسمس، این مطلب را پشت میزی پر از نور خورشید نوشتم، از سپیده‌دم تا تاریکی شب. خورشید از سمت کوه فوجی غروب کرد، پرده شب کشیده شد، و چراغ‌های داخلی مناطق مسکونی وسیع به تدریج نمایان شدند. آسمان کم‌کم تاریک‌تر شد، و شعله‌ای در قلبم به آرامی می‌سوخت، نوری ثابت، ملایم و چشم‌نواز.